حاشیه ای بر "A Monster Calls" :: BenYamin is typing...

حاشیه ای بر "A Monster Calls"

فیلم خوبیه، منتها یکم ابزورد بود. شاید با سلیقه تو بیشتر بخونه. (از توصیه های دوستان)

ابتدای فیلم با رویایی معماگونه آغاز می شود؛ رویایی که قرار است روزی به حقیقت بپیوندد. اختلال خوابی که هر روز در ساعت مبهم 12:07 رخ می دهد و رویا به سراغ پسر بچه کوچک فیلم _کانر_ می آید. چرا ساعت 12:07؟ سوالی که جوابش را نمی توان یافت!

کانر کیست؟ یک پسر افسرده و درون گرا که لباس هایش را خودش می شوید و آشپزخانه را تمیز میکند و نقاشی های خوبی می کشد. فیلم سعی کرده طوری نشان بدهد که انگار قدرت تخیل کانر بسیار بالاست بر خلاف قدرت بدنی او. مادرش مبتلا به سرطان است و تا اواسط فیلم خبری از پدرش نیست. کانر فقط یک مادربزرگ دارد که گویی از او هم متنفر است. کانر به جز مادرش به هیچ کس احساس محبت ثابت و پایدار ندارد. فیلم _تا قبل از صحنه پایانی و به هم ریختن تمام فرضیه ها_ نشان میدهد که او به شدت به مادرش وابسته است و هرگز دوست ندارد که از او جدا بشود.

هیولا وارد می شود!

چیزی نمانده بود که فیلم خسته کننده شود و با فحشی به کارگردان داستانش به پایان برسد! ناگاه درختی کهنسال روی ریشه هایش می ایستد و از دور به سوی اتاق کانر حرکت می کند. انگار کسی در کانر منتظر او بوده است. صحنه قبل از حضور هیولا نظر کانر را در مورد هیولا ها تبیین میکند و این موضوع خود سر نخی است از کارگردان برای اینکه بدانیم آن درخت یک شیطان نیست بلکه یک منجی است!

شخصیت جدید، مادربزرگ

کانر با آدم های اطراف رابطه خوبی ندارد نه با معلم نه با همکلاسی ها و نه با مادربزرگ! کانر حاضر نیست به هیچ وجه با او زندگی کند و می خواهد پیش مادرش بماند (باز تاکید فیلم بر روی وابستگی کانر به مادرش است).

غول چراغ جادو این بار با سه داستان!

منجی فیلم (همان هیولا) قرار است تا سه داستان برای کانر تعریف کند و بعد از آن قرار است داستان کانر را بشنود. منجی همیشه حقیقت را میگوید و در پی حقیقت است. او تا انتهای فیلم با ماست تا بدانیم حقیقت زندگی کانر و آشفتگی او از چیست؟!

نکته ای که در داستان ها کمی بیننده را اذیت میکند تکه های بی مزه خود کانر است که وسط روایت هیولا می اندازد. 

داستان اول: ابزودیژه نمایان می شود و باز فیلم را به نقطه اوج می رساند! داستانی که درخت تعریف میکند اعجاب انگیز است؛ بر خلاف تمام انتظار هایی که از یک داستان داریم! فلسفی، بدون اندکی موضوع اضافه، داستان ساده و روان روایت شده و بیننده را محو عناصر گرافیکی داستان که اکنون در ذهن کانر نقش گرفته اند می کند. کانر در ابتدا روزنه ای به روشنایی در خیال خود می بیند ولی بعد از رویا، دلسرد و غمگین و آشفته تر است. این همان چیزی است که برای جذابیت فیلم لازم بود! 

هیولا: این یه داستان واقعیه خیلی از چیزای واقعی به نظر کلک میان!

کانر: نمی فهمم! اینجا آدم خوبه کی بود؟

هیولا: آدمی که همیشه خوبه وجود نداره کانر رومانی، آدمی که همیشه بده هم وجود نداره! اکثر مردم هم خوبی دارن و هم بدی

حضور پدر... به همراه ضعف بیشتر مادر کانر بر داستان حقیقی فیلم جهت می دهد و بدبختی پسرک را در زندگی حقیقی به تصویر می کشد. کانر پدرش را دوست دارد اما خیلی زود از اون دلگیر می شود _پدرش مرد خوبی به نظر می رسد اما هیچ گاه معلوم نمی شود که آیا واقعا چنین است یا نه_

داستان دوم: معرکه است! تصویر زیبایی از کشیش ها و نه کشیش های بد بلکه کشیش های خوب! از جادوگران خوب و نه همیشه بد! _هر دو عنصر داستان خوب هستند و فیلم تقابل خوبی با خوبی و عدم قطعیت همه چیز را به نمایش می گذارد_ این داستان جذاب تر از داستان قبلی روایت می شود و صحنه نهایی داستان، آن را تکمیل می کند. کشیشی که در نهایت مجبور می شود حقیقت را به پای معیشت قربانی کند و جادوگری که مغرورانه او را ناکام می گذارد و کشیش می ماند و دنیایی که از دست می رود! صحنه آخر این داستان مبهم است! نمی شود گفت چرا... چرا هیولا از خراب کردن لذت می برد و کانر هم همینطور... اما داستان را جذاب تر می کند.

هیولا: کشیش چی بود؟! مردی که باید اعتقاد می داشت اما نداشت! اعتقاد نیمی از تمام شفا هاست. اعتقاد به درمان، اعتقاد به آینده ای که پیش رومونه! اعتقاد تو با ارزشه پس باید مراقب باشی که به چی و به کی اعتقاد داری

نگاه های معنا دار کانر 

از ابتدا تا به انتها ادامه دارند و در هنگام نگاه به دوستانش پر مفهوم تر و مشهود تر است. او همیشه در خودش غرق است اما وقتی یکی از قلدر های مدرسه او را نگاه می کند کانر هم به او خیره می شود و هر بار کتک می خورد اما در نهایت "نگاه" کار خودش را می کند!

داستان سوم: مرد نامرئی

نمی شود گفت داستان! به خوبی دیگر داستان های پارادوکسیکال نبود و جذابیت سابق را نداشت! اما کارگردان به ما می گوید در نهایت این ایده است که بر ماده پیروز می شود! کانری که از ابتدای فیلم تا به اینجا کتک خورده وقتی آرمانی دارد پسر قلدر مدرسه را راهی بیمارستان می کند! کانر درونگرای دست و پا چلفتی، آری او پسر قلدر مدرسه می زد و راهی بیمارستان میکند و البته از سوی مدرسه تنبیه نمی شد (جمله ای که معلوم نشد چرا در فیلم چند بار تکرار می شود: آخه تنبیه چه فایده ای داره؟!)

در نهایت داستان چهارم فیلم را تمام می کند! حقیقت ها آشکار میشود! کانر چرا رنج می برد؟! این سوال اساسی که منجی کانر در پی کشف آن بود پاسخ داده می شود و فیلم به اتمام می رسد ! اما صبر کنید، کارگردان داستانی را مطرح می کند که بیننده را روز ها درگیر خود کند و آن این است: آیا آن درخت فقط یک رویا بود؟!


پی نوشت: تمامی عکس های مورد استفاده قرار گرفته شده _عجب فعلی!_ از خود فیلم اسکرین شات گرفته شده است! 

برای دانلود فیلم مراجعه کنید به 30nama.us و در بخش سرچ نام فیلم رو سرچ کنید

_بر من خرده نگیرید که قوانین کپی رایت را رعایت نکردم

همچنین شیوه نگارش دیالوگ ها تقلیدی از پیمان بود! 

حسابی با جزئیات اسپویل کردیا :))))
هنوز نخوندمش...
ببینمش بعد می‌خونم :)

آره این هشدار باید در ابتدای متن ذکر میشد منتظر نظرتون بعد دیدن فیلم هستم

علیرضا کتانی ۱۱ خرداد ۹۶ , ۲۳:۲۴
حقیقتی که فیلم دنبالش بود «نسبی‌بودن حقیقت» بود و این همون چیزیه فیلمو ابزورد کرد٬ عین فیلمای اصغر فرهادی
وسترن ها اینطور نیستن
کلاسیک ها هم همین‌طور
و این همون چیزیه که منو به تنفر از ابزورد و تعصب به وسترن کلاسیک مجبور می‌کنه

و در من برعکس این قضیه صادقه!

محسن رجب پور ۱۱ خرداد ۹۶ , ۲۲:۵۵
سلام و خسته نباشید.
عجب نقدی :)
امیدوارم موفق و پیروز باشی.

:)

پیمان محسنی کیاسری ۱۱ خرداد ۹۶ , ۱۴:۵۶
چه نقدی خوبی :)
چه تقلیدی آقا؟ دیالوگ رو که همه می‌نویسن!

در راستای عمل به شعار "بهترین را نشر بده" تبلیغ کرده ام تا تقلید!

ممنون :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراحی: عرفان/ ویرایش: اینجانب قدرت گرفته از بلاگ بیان