چهل روزگی! :: BenYamin is typing...
این وبلاگ را دنبال کنید

چهل روزگی!

این متن را در چهلم(نمی دانم دقیقا چرا چهلمین روز، روز خاصی بود) مادربزرگم نوشته بودم:

چند روز پیش، روز چهلم درگذشت (درگذشت؟!) مادر بزرگم بود. مادر بزرگم حدودا نود ساله بود ولی چهره اش کمتر نشان می داد! شبیه مادربزرگ های توی کارتون که همیشه میخندند و نخود و کشمش می دهد نبود یکم زرنگ تر و باحال تر و تا قسمتی متفاوت بود.

من رفتن او را حس نکردم یعنی وقتی مادرم گفت "حال مادربزرگت بد شده" و اشک در چشمانش حلقه زد و مرا بغل کرد فهمیدم که حال مادربزرگم بد نشده بلکه بر خلاف تصور اطرافیان او آسوده تر از همیشه است. این اولین باری بود که من یکی از عزیزترین کسانم را از دست می دهم اما آنطور که باید می بود، نبود. 

من فیلم زیاد می بینم، هیچ چیز شبیه فیلم ها نبود! وقتی پسر داییم را بغل کردم و زد زیر گریه یا وقتی برای اینکه فردایش امتحان هندسه داشتم، درس می خواندم. هیچ چیز دراماتیک، یعنی آنطور که باید، نبود. نمی دانم چرا اما انگار مرگ آدم ها خیلی ساده تر از آنی است که فکر می کردم و من اکنون این موضوع را راحت تر درک میکنم.


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
طراحی: عرفان/ ویرایش: اینجانب قدرت گرفته از بلاگ بیان