BenYamin is typing...
این وبلاگ را دنبال کنید

assuption


اینجا کلیک کنید

این یوتیوب چنل یکی مثل اوشو هست که حرفای جالبی میزنی و میتونید یک بعد از ظهر رو باهاش سپری کنید.

"وقتی ملت دعا میکنن و نگاه به آسمون میکنن در 99 درصد مواقع به جهت اشتباهی نگاه میکنن چون به هر حال بهشت در یک طرف این دنیا قرار داره... بعد میگه اصلا بالا و پایین چه معنی میده؟ به اصطلاح around اصلا مهم نیست چیزی که درون تو هست مهمه!" 

_با اندکی تغییر 


No body knows which is down, which is up it is just a assumption*. isn't it? isn't it so?

Assuption: a thing that is accepted as true or as certain to happen, without proof.



۰ نظر

لوتینِت دَن

هر وقت بارون با شدت میباره من یاد "لوتینِت دَن" می افتم که ترجمش به فارسی میشه سرجوخه دَن، لوتینت دن یه کاراکتر تو سینمایی "فارست گامپ" ـه که تو یکی از سکانس ها وقتی بارون با شدت می باره حرفایی می زنه که خیلی جالبه و اینکه فیلم فارست گامپ خیلی خوبه من سه بار دیدمش و فکر کنم اگه همینطور ادامه بدم تا آخر عمرم بتونم سه بار دیگه هم ببینمش :)

روز های زندگیم روی غلتک افتادن و بدون اینکه بخام فکر کنم چطور بگذرونمش دارن می گذرن! 

_خوشم می آد؟

آره، یه طورایی! من خیلی دوست داشتم که یه روز این شکلی باشم پس چرا حالا نباید ازش خوشم بیاد؟ ساعت هشت تقریبا هوا خیلی خوب میشه و آسمون رنگ خاصی به خودش میگره، من چند موضوع تو زندگیم دارم که ساعت هشت بهش فکر میکنم. اینکه برای فکر کردن زمان تعیین کنید خیلی خوبه!


۴ نظر

چهل روزگی!

این متن را در چهلم(نمی دانم دقیقا چرا چهلمین روز، روز خاصی بود) مادربزرگم نوشته بودم:

چند روز پیش، روز چهلم درگذشت (درگذشت؟!) مادر بزرگم بود. مادر بزرگم حدودا نود ساله بود ولی چهره اش کمتر نشان می داد! شبیه مادربزرگ های توی کارتون که همیشه میخندند و نخود و کشمش می دهد نبود یکم زرنگ تر و باحال تر و تا قسمتی متفاوت بود.

من رفتن او را حس نکردم یعنی وقتی مادرم گفت "حال مادربزرگت بد شده" و اشک در چشمانش حلقه زد و مرا بغل کرد فهمیدم که حال مادربزرگم بد نشده بلکه بر خلاف تصور اطرافیان او آسوده تر از همیشه است. این اولین باری بود که من یکی از عزیزترین کسانم را از دست می دهم اما آنطور که باید می بود، نبود. 

من فیلم زیاد می بینم، هیچ چیز شبیه فیلم ها نبود! وقتی پسر داییم را بغل کردم و زد زیر گریه یا وقتی برای اینکه فردایش امتحان هندسه داشتم، درس می خواندم. هیچ چیز دراماتیک، یعنی آنطور که باید، نبود. نمی دانم چرا اما انگار مرگ آدم ها خیلی ساده تر از آنی است که فکر می کردم و من اکنون این موضوع را راحت تر درک میکنم.


۰ نظر

از کنکور، رنجی که می بریم!

سال بعد کنکور دارم. کنکور یه هدف نیست بیشتر شبیه یک سرگرمیه یه سرگرمی هیجان انگیز و رکوردی که تلاش و تمرکز روزانه می خواد. چی بهتر از اینکه یک سال رو میتونی بهش فکر کنی و باهاش سرگرم باشی؟ به همین سادگی یک سال از این زندگی رو که رفته توی پاچه ات سپری میکنی!

هر چقدر فکر میکنم جایی برای من در این دنیا وجود نداره. باید کوله پشتی ام را بردارم و برم. 

یکی از معلم های دبیرستان بهم میگفت: سال بعد کنکور میدی؟ 

_ آره

رشتت چیه؟

_ ریاضی

به نظرت آینده داره؟

_ آره! ولی اگه دقیق تر نگاه کنی هیچ چیز واقعا آینده نداره!

تو ایران هیچی آینده نداره! تنها چیزی که آینده داره بسیج فعاله! (خندید)

خندیدم و گفتم: هیچ کجای دنیا آینده ای نداره.

چرا؟! به نسبت دیگه...

_ آره... شاید



۲ نظر

وقتی تو خونه تنها هستیم بهترین کاری که میتونیم بکنیم چیه؟

موسیقی رو بلند بلند گوش میکنم و حالا که بهش فکر میکنم وقتی تو خونه تنها هستم بیشتر کیف میده. (از دوستان، با اندکی تخلص)

به نظر شما وقتی تو خونه تنها هستیم بهترین کاری که میتونیم بکنیم چیه؟ وقتی تنها هستیم باید متفاوت باشیم با وقتی که تنها نیستم یا در این مورد چه فکری میکنید؟ میتونید نظراتتون رو زیر همین متن بنویسید یا برای خودتون نگهش دارید :) این به خودتون مربوط میشه!

من چه فکری میکنم؟ در ادامه بخوانید+ معرفی یه فیلم خوب و چیزایی که میشه تو ویکی پدیا پیدا کرد!

ادامه مطلب ۱ نظر

از هفته های اخیر و چیزهایی که رخ داد!

امروز چند روز مونده به عید، این رو میگم چون روی نوشته ها تاریخ نمیخوره وگرنه روزهایی که مونده به عید خیلی هم مهم نیست. هفته های اخیر هفته های باحال و پر برنامه های فشرده بود. زیادتر فیلم دیدم و زیادتر بیرون بودم.

ادامه مطلب ۱ نظر

کتاب های خوب من

خیلی خوبه کتابایی که میخونم رو کس دیگه ای نمی خونه و من اگه کتاب های مورد علاقم رو تو کتابخونه ها پیدا کنم میتونم برا مدت ها امانتشون بگیرم! من دستیار مسئول کتابخونه مدرسمون هستم. جمعا 4 تا قفسه داره. اما کتابای باحالی اونجا هستن که هیچ کس سراغشون نمی آد! 

میخواستم "چگونه با C++ برنامه نویسی کنیم" رو از یکی از دانشجو های شریف بخرم که از یه گروه تلگرامی پیداش کرده بودم ولی خیلی اتفاقی تو کتابخونه مدرسمون کنار مجله های تاریخ گذشته و تلنبار شده پیداش کردم که از دست خط های بی حوصله ای که روشه میشه فهمید برا یه دانشجو بوده که بعدا به کتابخونه اهداش کرده.

یکی از تفریحات ما (من و یکی از دوستام) اینکه بعضی وقتا میشینیم و دفتر کتابخونه رو چک می کنیم تا ببینیم کیا چه کتابایی بردن بلکه بتونیم میان "کتاب هایی که میخوانیم" و "شخصیتی که در آینده می شویم" یک رابطه منطقی پیدا کنیم. که البته من در ذهنم این رابطه رو پیدا کردم و شاید بعدا در موردش بنویسم!


۴ نظر

مرضی به نام میز خلوت خواهی!

نمی دونم چرا از بچگی هیچ وقت دوست نداشتم میزم شلوغ باشه حتی دسکتاپمم همیشه خلوت بود، یه آیکون کامپیوتر و یه سطل آشغال فقط همین! نمی دونم چرا ولی تو خیلی چیزا اینطوریم!

امروز هم خیلی از مطالب بلاگمو حذف کردم شاید چون دیگه ازشون خوشم نمی آد!

خیلی حال می کنم وقتی می بینمم با گذشته ام چقدر متفاوتم و عوض میشم یه طوری باحاله. الان میتونید به گذشته سفر کنید و گاهی ببینید که چقدر احمق بودید! وقتی یه عکس رو می بینید یا یه صدای ضبط شده رو می شنوید این خیلی حس جالبیه! وصف ناپذیره تکنولوژی داره آینده رو طور دیگه ای رقم میزنه آینده ای اگه گذشته رو نگاه نمی کردیم هیچ وقت رقم نمی خورد!

راستی اگر حوصلتون سر رفته Eminem Lose yourself رو گوش بدید که شاهکاره!

۳ نظر

از برنامه نویسی و تغییر...!

تابستون خوبی بود. درگیری من با کد و برنامه نویسی و جدا شدن از احساسات و ادبیات خلاصه از این تابستون و سه ماهه اخیر زندگی من بود. رفتن به سمت نرم افزارهای آزاد و پا گذاشتن به دنیای بی نهایت لینوکس!

با چند نفر از بچه های مدرسمون یه اپلیکیشن نوشتیم که اولین تجربه من در برنامه نویسی اندروید بود و اسمش رو گذاشتیم شرلوکیسم، شرلوکیسم همیشه یادم میمونه چون پر بود از کلی تجربه های تلخ و شیرین برای من!

اگر شما هم می خواهید برنامه نویس بشوید ادامه متن را بخوانید

ادامه مطلب ۵ نظر

حاشیه ای بر "A Monster Calls"

فیلم خوبیه، منتها یکم ابزورد بود. شاید با سلیقه تو بیشتر بخونه. (از توصیه های دوستان)

ابتدای فیلم با رویایی معماگونه آغاز می شود؛ رویایی که قرار است روزی به حقیقت بپیوندد. اختلال خوابی که هر روز در ساعت مبهم 12:07 رخ می دهد و رویا به سراغ پسر بچه کوچک فیلم _کانر_ می آید. چرا ساعت 12:07؟ سوالی که جوابش را نمی توان یافت!

کانر کیست؟ یک پسر افسرده و درون گرا که لباس هایش را خودش می شوید و آشپزخانه را تمیز میکند و نقاشی های خوبی می کشد. فیلم سعی کرده طوری نشان بدهد که انگار قدرت تخیل کانر بسیار بالاست بر خلاف قدرت بدنی او. مادرش مبتلا به سرطان است و تا اواسط فیلم خبری از پدرش نیست. کانر فقط یک مادربزرگ دارد که گویی از او هم متنفر است. کانر به جز مادرش به هیچ کس احساس محبت ثابت و پایدار ندارد. فیلم _تا قبل از صحنه پایانی و به هم ریختن تمام فرضیه ها_ نشان میدهد که او به شدت به مادرش وابسته است و هرگز دوست ندارد که از او جدا بشود.

ادامه مطلب ۵ نظر
طراحی: عرفان/ ویرایش: اینجانب قدرت گرفته از بلاگ بیان